العلامة المجلسي

39

حياة القلوب ( فارسي )

وچون در خيمهء خود قرار گرفت أهل سوق از هر سو به نزد ايشان جمع شدند وتفحّص أحوال ايشان مىكردند ، بعد از اطلاع از حقيقت حال نائرهء حسد در كانون سينهء ايشان مشتعل شد ، زيرا سلمى در حسن وجمال وعفّت وأدب وحسن خلق وكمال نادرهء زمان ويگانهء دوران بود . پس شيطان به صورت پير مردى متمثل شد ونزد سلمى آمد وگفت : من از أصحاب هاشمم وبراي نصيحت وخيرخواهى تو آمده‌ام ، اين مرد اگر چه در حسن وجمال آن مرتبه دارد كه ديدى وليكن بسيار كم رغبت است به زنان وزنى را كه بسيار دوست دارد بيشتر از دو ماه نگاه نمىدارد ، زنان بسيار خواسته وطلاق گفته است وأو را در جنگها شجاعتى نيست وبسيار ترسان وجبان است . سلمى گفت : اگر آنچه مىگوئى در حقّ أو راست باشد اگر قلعه‌هاى خيبر را براي من پر از طلا ونقره كند در أو رغبت ننمايم . پس شيطان لعين اميدوار شد وبه صورت شخصي ديگر از أصحاب هاشم متمثل شد وبه نزد سلمى آمد ومانند آن افسانه‌ها بار ديگر بر أو خواند . باز به صورت ثالثى مصوّر شد وآن أكاذيب را اعاده نمود ، پس چون پدر سلمى به نزد أو آمد أو را ملول وغمگين يافت ، گفت : اى سلمى ! چرا محزونى ؟ امروز هنگام شادى وسرور توست كه عزّت وكرامت ابدى تو را ميسّر گرديده است . سلمى گفت : اى پدر ! مىخواهى مرا به شخصي تزويج كنى كه رغبت به زنان ندارد وطلاق بسيار مىگويد وترسان است در جنگها ؟ پدر سلمى چون اين سخن شنيد خنديد وگفت : واللّه كه اين مرد به هيچ يك از اين صفات كه ذكر كردى متّصف نيست ، به جود وكرم أو مثل مىزنند ، از بسيارى طعام كه به مهمانان خورانيده ووفور گوشت واستخوان كه براي ايشان شكسته أو را هاشم ناميده‌اند وهرگز زنى را طلاق نگفته است ودر شجاعت وبسالت مشهور آفاق است ودر خوش‌خوئى وخوش‌زبانى نظير خود ندارد والبتة آن كه اين سخن را به تو گفته است شيطان خواهد بود .